تبليغاتX
همه چیز

همه چیز

جوک.شعر.داستان.و.......

marmulake_urm

marmulake_urm

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 17:27  توسط ناصر  | 

عشق پایدار

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 17:21  توسط ناصر  | 

دوستت دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 15:52  توسط ناصر  | 

بوووووووووس می دی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 15:50  توسط ناصر  | 

id haye man!!!!!!

id :

djmettalmarmulake_urm

baba_bozorg49mehrdad_khoshtiip

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 20:8  توسط ناصر  | 

هر وقت خواستي بدوني:::

هر وقت خواستي بدوني:

هر وقت خواستي بدوني کسي دوستت داره تو چشاش نگاه کن تا عشقو تو چشاش ببيني اگه نگات کرد عاشقه، اگه خجالت کشيد برات ميميره اگه سرشو انداخت پايين ويه لحظه رفت توي فکر بدون که بدون تو ميميره اگه سرشو انداخت و خنديد و حرفو عوض کرد بدون که دوستت نداره

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 23:56  توسط ناصر  | 

نكته هايي براي پيروزي در قرار ملاقات:

نكته هايي براي پيروزي در قرار ملاقات:

 

1- در آنها شک ایجاد کنید و هیچ گاه به طور قطعی نظر مثبت خود را به زبان نیاورید. مردها عاشق بازی های تعقیب و گریز هستند پس این امتیاز را به آنها بده.

2- هر طوری شده ببینید که آیا او با خانم های دیگر به عنوان یک دوست ساده ارتباط برقرا می کند یا خیر. با این کار شما متوجه می شوید که به زنها به عنوان شیئي برای برقراری رابطه جنسی نگاه می کنند یا نه.

3- هيچگاه از مشروبات الکلی استفاده نکنید. یکی از دوستان من در قرار ملاقاتش بسیار عصبی شده بود و بی رویه مشغول نوشیدن بود. هنگام برگشت آقا با ماشین مدل جدید خود او را به خانه می رساند که ناگهان حال خانم بد شد، اما او جرات نکرد به آقا بگوید تا ماشینش را نگه دارد و اصلا هم دلش نمی خواست که ماشین جدید او را کثیف کند به همین دلیل مجبور شد داخل کیف دستی اش…! لازم به گفتن نیست که آنها دیگر هیچ گاه دوباره با هم قرار نگذاشتند.

4- اگر به هر شکلی شما را به یاد پدرتان می انداختند، بهتر است هر طور شده از دستشان فرار کنید.

5- اگر معیارهایتان را پایین بیاورید می توانید همین فردا ازدواج کنید. اما ما به شما پیشنهاد می کنیم که این کار را انجام ندهید. به جای اینکه وقت خودتان را بر روی ارتباطی که دوامی ندارد صرف کنید، بهتر است برای پیدا کردن مرد ایده آل خود منتظر بمانید.

6- اگر با مردی برخوردید که می خواست از شما مراقبت کنید، خیلی زود از او فرار کنید! چون آخر کار شما مجبور می شوید که از او مراقبت کنید.

7- انتقاد پذیر نباشید به ویژه در مورد مسائل مربوط به غذا. یک خانم حق دارد هر زمان هر غذایی که دوست داشت بخورد.

8- ظاهر بین نباشید. من خانم هایی را می شناسم که به این دلیل که ظاهر آقا خوب نیست ( سرش خیلی بزرگ است) بوی خوبی نمی دهند (به تازگی حمام نکرده) و یا حتی درست نفس نمی کشند ( صدای تنفسشان بلند است) آنها را رد می کنند و اصلا اجازه آشنایی بیشتر را به آنها نمی دهند.

9- از خودتان بازی در نیاوريد. ( دروغ گفتن و کلک زدن) در روز ملاقات به اندازه کافی مشکل وجود دارد و دیگر جایی برای انجام چنین کارهایی باقی نمی ماند.

10- برقراری ارتباط جنسی را فقط به بعد از ازدواج محول کنید.

11- لازم نیست در همان اولین ملاقات سفره دلتان را باز کنید و در مورد تمام مسائل صحبت کنید. به هر حال در قرارهای ملاقات بعدی نیز باید چیزی برای گفتن داشته باشید.

12- خودتان را از مردهایی که تصور می کنند شخصیت های کارتونی زن دارای جاذبه جنسی می باشند دور نگه دارید.

13- به جای اینکه قیافه او را تحلیل و بررسی کنید، ببینید که آیا او مرد خوبی است و با شما رفتار خوبی دارد یا خیر.

14- در یک زمان با بیش از یک مرد قرار ملاقات نگذارید، هر چند هر دوی آنها از موضوع با خبر باشند. این کار خسته کننده و اغتشاش آور است. شاید زمانی فرا رسد که بخواهید از شر دیگران خلاص شوید و فقط با یکی از آنها ارتباط داشته باشید.

15- شما در صورتی می توانید مرد ایده آل خود را پیدا کنید که که بدانید به دنبال چه هستید و سپس در خودتان جسارت جستجو پیرامون این امر را ایجاد کنید.

16- اگر یک مرد را تنها بر اساس جاذبه های جنسی اش ارزیابی می کنید، متاسفانه هنوز به مرحله ای نرسیده اید که بتوانید ارتباط خود را پیچیده تر کنید.

17- اگر بخواهید منتظر فردی بمانید که دوستش دارید، صرفا در حال تلف کردن وقت خود هستید و خودتان را خسته می کنید. اگر واقعا از کسی خوشتان آمده خیلی راحت موضوع را با او در میان بگذارید.

18- ببینید که ایا لباس هایش را خودش می شوید یا مادرش برای او این کار را انجام می دهد. یک مرد باید متکی به خودش باشد.

19- اگر جذب او نشده اید ( حالا او هر چقدر هم که می خواهد زیبا باشد) رابطه شما موفق نخواهد بود.

20- زمانی مرد ایده آل خود را پیدا می کنید که خودتان نیز خانم ایده آلی باشید ( به این معنا که اعتماد به نفس داشته و از خودتان راضی باشید)

21- نقش بازی نکنید. من زمانی عاشق نامزد فعلی ام شدم که خیلی راحت جلو آمد و گفت : “سلام، چطوری؟” به همین سادگی و بدون هیچ آلایشی.

22- به دنبال مردهایی که تنها از پول صحبت می کنند نروید. این عمل معمولا نشانه ای از نا امنی است.

23- در اولین قرار ملاقات به هیچ وجه در مورد ازدواج صحبت نکنید.

24- زمانی که کنار یکدیگر نشستید به مردهای دیگر توجه نکنید و مطمئن شوید که او نیز خانم های دیگر را زیرنظر نگرفته است!

25- چیزی را حدس نزنید. با این کار فقط ضربه می خورید. یکی دوبار بیرون رفتن به این معنا نیست که با کسی مچ شده اید و در یک رابطه قرار دارید.

26- واقع گرا باشید. مادرم همیشه به من می گفت باید با مردی ازدواج کنم که قد بلند، خوش تیپ و موفق باشد. اما حقیقت این است که خود من قیافه بدی ندارم، قدم کوتاه است و جزء قشر متوسط جامعه هستم. من باید واقع گرا باشم. زمانی که اینطور شد توانستم عشق حقیقیم را در زندگی پیدا کنم.

27- عشق بورزید. زمانیکه از طرف مقابل خوشتان آمد می توانید با او شوخی کنید، ارتباط مکرر چشمی برقرار کنید و بازوانش را بگیرید. البته این کار را باید زیرکانه انجام دهید ( همه چیز را یکدفعه آشکار نکنید) تا او تصور نکند که شما دچار عقده های پنهان روانی هستید.

28- وقتی نمی خواستید در کنار او باقی بمانید شروع کنید به صحبت کردن در مورد مسائل خسته کننده مثل کامپيوتر. این کار تاثیر خاصی دارد.

29- قبل از اینکه بر سر قرار حاضر شوید دندانهایتان را مسواک کنید. هیچ چیز انزجار آور تر از این نیست که هنگام خندیدن سبزی اسفناج لای دندان هایتان گیر کرده باشد.

30- قرار نگذاشتن خیلی بهتر از باختن در قرارهای ملاقات است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 23:55  توسط ناصر  | 

هراس

هراس

من از قصه زندگی ام نمی ترسم
من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.
ای بهار زندگی ام
اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست
اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد
برگرد
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا
باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.
بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم
بدان که قلب من هم شکسته
بدان که روحم از همه دردها خسته شده
این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد
بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 23:53  توسط ناصر  | 

هميشه دوستت دارم

هميشه دوستت دارم

ای سر چشمه ی محبت
ای عشق واقعی
چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود
بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است
چه داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ای
من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کردی
زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران پرواز میکنم
پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 23:52  توسط ناصر  | 

زني ميرفت.....

زني ميرفت.....

زني مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ زن گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟ مرد شرمنده شد و رفت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 23:51  توسط ناصر  | 

خورشيد

خورشيد

آن زمان که خورشيد قلب من برای هميشه غروب کرد
آن زمان که خونی که در رگهايم جاری بود برای هميشه خشکيد
آن زمان که لبهايم برای هميشه بسته شد
آن زمان که افکارم من را تنها در ميان آسمان رها کردند
آن زمان که تنها جسمم از ميان رفت روحم به پرواز در آمد
آن زمان من مرده ام
وشب هنگام برای يک بار و آخرين بار من را در خوابت ببين
ببين که چگونه تمام استخوانهايم و تمام افکارم در گمنامی وتنهايی پوسيدند
و من از ميان رفتند
و آن لحظه من تنها يک چيز دارم
و آن خداوند يکتاست که بيشتر از هميشه به او نزديک شده
اما آنگاه مطمين باش
که برای اولين بار از نبودن تو شادانم و افسوس گذشته را نخواهم خورد
زيرا در نبود تو خداوند را در کنار خود احساس می کنم
احساسی واقعی که از تمام وجودم سر چشمه ميگيرد
کوچهايی که ميان من و تو بود از فردا نگفت
از رويای زيبای دنيا نگفت
از سبزی دست های پر محبتت هيچ نگفت
کوچه ای ساکت بود بی خروش بی عشق بود
نميدانم چرا؟
کوچه ای که ميان من و تو بود زيبا نبود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 23:51  توسط ناصر  | 

عشق یعنی.......

عشق یعنی.......
اي كه مي پرسي نشان عشق چيست ؛ عشق چيزي جز ظهور مهر نيست
عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني كوشش بي ادعا
عشق يعني مهر بي اما ، اگر ؛ عشق يعني رفتن با پاي سر
عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛ عشق يعني جان من قربان اوست
عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو
عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛ عشق يعني بوسه بي شهوتي
عشق ، يار مهربان زندگي ؛ بادبان و نردبان زندگي
عشق يعني دشت گلكاري شده ؛ در كويري چشمه اي جاري شده
يك شقايق در ميان دشت خار ؛ باور امكان با يك گل بهار
در خزاني برگريز و زرد و سخت ؛ عشق تاب آخرين برگ درخت
عشق يعني روح را آراستن ؛ بي شمار افتادن و برخاستن
عشق يعني زشتي زيبا شده ؛ عشق يعني گنگي گويا شده
عشق يعني مهرباني در عمل ؛ خلق كيفيت به زنبور عسل
عشق يعني گل به جاي خار باش ؛ پل به جاي اينهمه ديوار باش
عشق يعني يك نگاه آشنا ؛ ديدن افتادگان زير پا
زير لب با خود ترتم داشتن ؛ بر لب غمگين تبسم كاشتن
عشق ، آزادي ، رهايي ، ايمني ؛ عشق زيبايي ، زلالي ، روشني
عشق يعني تنگ بي ماهي شده ؛ عشق يعني ماهي راهي شده
عشق يعني آهويي آرام و رام ؛ عشق صيادي بدون تير و دام
عشق يعني برگ روي ساقه ها ؛ عشق يعني گل به روي شاخه ها
عشق يعني از بديها اجتناب ؛ بردن پروانه از لاي كتاب
در ميان اين همه غوغا و شر ؛ عشق يعني كاهش رنج بشر
اي توانا ، ناتوان عشق باش ؛ پهلوانا ، پهلوان عشق باش
اي دلاور ، دل به دست آورده باش ؛ در دل آزرده منزل كرده باش
عشق يعني تشنه اي خود نيز اگر ؛ واگذاري آب را بر تشنه تر
عشق يعني ساقي كوثر شدن ؛ بي پر و بي پيكر و بي سر شدن
عشق يعني خدمت بي منتي ؛ عشق يعني طاعت بي جنتي
گاه بر بي احترامي ، احترام ؛ بخشش و مردي به جاي انتقام
عشق را ديدي خودت را خاك كن ؛ سينه ات را در حضورش چاك كن
عشق آمد خويش را گم كن عزيز ؛ قوت ات را قوت مردم كن عزيز
عشق يعني مشكلي آسان كني ؛ دردي از درمانده اي درمان كني
عشق يعني خويشتن را گم كني ؛ عشق يعني خويش را گندم كني
عشق يعني نان ده و از دين مپرس ؛ در مقام بخشش از آيين مپرس
هركسي او را خدايش جان دهد ؛ آدمي بايد كه او را نان دهد
در تنور عاشقي سردي مكن ؛ در مقام عشق نامردي مكن
لاف مردي ميزني مردانه باش ؛ در مسير عاشقي افسانه باش
دين نداري مردمي آزاده باش ؛ هرچه بالا ميروي افتاده باش
در پناه دين ، دكانداري مكن ؛ چون به خلوت ميروي كاري مكن
عشق يعني ظاهر باطن نما ؛ باطني آكنده از نور خدا
عشق يعني عارف بي خرقه اي ؛ عشق يعني بنده ي بي فرقه اي
عشق يعني آنچنان در نيستي ؛ تا كه معشوقت نداند كيستي
عشق يعني ذهن زيباآفرين ؛ آسماني كردن روي زمين
عشق گويد مست شو گر عاقلي ؛ از شراب غيرانگوري ولي
هركه با عشق آشنا شد مست شد ؛ وارد يك راه بي بن بست شد
كاش در جانم شراب عشق باد ؛ خانه جانم خراب عشق باد
هركجا عشق آيد و ساكن شود ؛ هرچه ناممكن بود ممكن شود
در جهان هر كار خوب وماندنيست ؛ رد پاي عشق در او ديدنيست
شعرهاي خوب ديوان جهان ؛ سر عشق است و سرود عاشقان
"
سالك " آري ، عشق رمزي در دل است ؛ شرح و وصف عشق كاري مشكل است
عشق يعني شور هستي در كلام ؛ عشق يعني شعر ، مستي ، والسلام

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 23:51  توسط ناصر  | 

عشق چیست؟؟؟؟

(عشق)

به کودکی گفتند: عشق چیست؟ گفت: بازی.

به نوجوانی گفتند: عشق چیست؟ گفت: رفیق بازی.

به جوانی گفتند: عشق چیست؟ گفت: پول و ثروت.

به پیرمردی گفتند: عشق چیست؟ گفت:عمر.

به عاشقی گفتند: عشق چیست؟

چیزی نگفت: آهی کشید و سخت گریست.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 23:50  توسط ناصر  | 

جوکهای ترکی

جوكهاي تركي

تركه با پيژامه ميره خواستگاري , از او مي پرسند؟! چرا با پيژامه به خواستگاري ميري؟ قوچعلي
ميگه: شايد جور شد, شب مونديم!!!!

یه ترکه میره جلو یه نفرو می گیره میکه آقا شما علی پسر ممد پاسبان نوه حاج قنبر کفاش نیستی؟طرف میگه بله هستم.ترکه میگه ببخشید اشتباه گرفتم.

به تركه ميگن مي‌دوني اولين حيووني كه به مكه رفت چه حيووني بود؟ ميگه حاج زنبور عسل

!

يك روز يك تركي سرشو بدون انكه اب بزند شامپو ميزند ازش ميپرسند چرا بدون اب سرتو شامپو مي زني ميگه روش نوشته براي موهاي خوشك!!!

ترکه می ره حموم آب جوش بوده با نعلبکی دوش می گيره

!!!

به ترکه می گن:آرزوت چيه؟می گه:کاش تبريز پايتخت بود. می گن چرا؟ می گه اونوقت به ما می گفتند:بچه تهرونی

 

ترکه می ره ماه عسل یادش می ره زنش رو ببره!!!

ترکه داشته پیاده می رفته کارواش.ازش می پرسند چرا خوب پیاده می ری؟ می گه ای بابا!دیگه این دو قدم راه رو کی با ماشین می ره!!!

از ترکه می پرسند اگه آمریکا افغانستان و عربستان رو بگیره به کره و چین هم حمله کنه تکلیف ایران چی می شه؟ ترکه میگه:ایلده چی میشه نداره .ایران می ره جام جهانی!!!!!!

 

به تركه ميگن با توكيو جمله بساز، ميگه: من خديجه رو دوست دارم توكيو؟

تركه به رفيقش ميگه: ميخوام دختر شاه رو بگيرم! رفيقش ميگه: چرت نگو مومن! مگه كشكيه؟! تركه ميگه: بابا من كه راضيم، ننم هم كه راضيه، فقط مونده شاه و دخترش

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 23:50  توسط ناصر  | 

جوکهای قزوینی

جوكهاي (قزويني)

امام جمعه ي قزوين رو برق مي گيره .. همه ي اونايي كه پشت سرش بودن ميميرن ...

شنیدین که قزوینی ها میخوان برن برره عروسی کنن که شب پیش برادر زنشون بخوابن.

يه روز به يه قزوينيه مي ‌گن چرا زن نگرفتي !! مي ‌گه: هنوز برادرزن مورد علاقه ‌مو پيدا نكردم .

 

قزوینیه میره قم می بینه سر در شهر نوشتن با وضو وارد شوید،میره اول شهر خودش مینویسه با رکوع وارد شوید...

 

قزوینی می ره خونه یک میلیونر و دویست میلیون نقد می دزده. !!! فرداش زنگ می زنه می گه :بچه رو بیارید پولها رو ببرید !!!

 

قزوينيا بن لادن رو دستگير ميكنن.زنگ ميزنن به جرج بوش ميگن كامران و هومن رو تحويل بده بن لادن رو بگير.

 

یه یارو لیسانسش تو قزوین می یفته زمین! می ره دوباره چهار سال می خونه لیسانس می گیره.

 

يه روز شهردار قزوين تصميم گرفت كه براي جلوگيري از انحراف جنسي مردم و هدايتشون
به راه طبيعي !!! ، مجسمه يه زن لخت و خيلي قشنگ رو وسط ميدون شهر نصب كنه
وقتي ماموران شهرداري در حال نصب مجسمه بودن ،
گزارشگر صدا و سيما از يكي از عابرين پرسيد:
ببخشيد آقا ، نظر شما در مورد اين اقدام شهرداري چيه ؟
قزوينيه نگاهي به مجسمه انداخت و بعد در حاليكه چشماش از خوشحالي برق ميزد گفت

بالام جان ، خودش كه اينه ، ببين ديگه پسرش چي ميشه؟؟؟؟؟؟؟

روي در ورودي دروازه قزوين نوشته شده پشتگرمي شما مايه دلگرمي ما مي باشد.

از يك قزويني پرسيدند: آقا وصيتت چيه گفت: بعد از مرگم جسدم را بسوزانيد, بعد خاكسترم را پودر بچه كنيد !!!!!!!!

 

از يك قزويني ميپرسن كه جايزه بانك در قزوين چيه؟ گفت كليد يك باب مهد كودك؟؟!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 23:49  توسط ناصر  | 

عشق چیست؟؟؟؟

به کوه گفتم عشق چيست؟

لرزيد

به ابر گفتم عشق چيست؟

باريد

به باد گفتم عشق چيست؟

وزيد

به پروانه گفتم عشق چيست؟

ناليد

به گل گفتم عشق چيست؟

پرپر شد

به انسان گفتم عشق چيست؟

اشک از ديدگانش جاري شد و گفت

ديوانگي ست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 22:20  توسط ناصر  | 

اس ام اس

اس ام اس

به يه پيرزن 200 ساله مي گن چه ارزويي داري؟

ميگه دوست دارم6 ساله ديگه عمر كنم بشم206 جوونها سوارم بشن.

 

عباس صادقي ثابت كرد خوانندگي قيافه نمي خواد.

هايده ثابت كرد هيكل نمي خواد.

شماعي زاده ثابت كرد صدا هم نمي خواد.

راستي چرا خواننده نمي شي؟؟؟؟؟

 

مي دوني فرق تو با گل چيه؟؟؟؟

اينكه گل2حرف داره ولي تو حرف نداري نازنين.........

 

يه اخونده قرص Xميخوره سر نماز مي رسه ميگه

(ربنا....اتنا....فد....د...د...د..دنيا ديگه مثله تو نداره نداره نمي تئنه بياره...)

 

يه روز يه كرد داشت مي لرزيد.ازش مي پرسن چرا مي لرزي؟

ميگه دارم مي گوزم.ميگن صداش نمي ياد؟؟؟؟؟مي گه اخه رو ويبره است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 22:19  توسط ناصر  | 

idhaye man

id:

djmettal

marmulake_urm

baba_bozorg49

montazeretoon hastam

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 19:57  توسط ناصر  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 16:10  توسط ناصر  | 

شعر

خوب رويان جهان رحم ندارد دلشان

بايد از جان گذرد هر که شود عاشقشان

آن روز که از خاک سرشتند گلشان

سنگي اندر گلشان بود همان شد دلشان

 

مي رسد روزي که بي من روز ها را سر کني

مي رسد روزي مرگ عشق را باور کني

 

 

در ميان همه گل گشتم و عاشق نشدم ***
تو چه بودي که تو را ديدم و ديوانه شدم ***.

 

 

هر راز که اندر دل دانا باشد

بايد که نهفته تر ز عنقا باشد

کاندر صدف از نهفتگي گردد در

آن قطره که راز دل دريا باشد

 

 

تا كي به تمناي وصال تو يگانه

اشكم شود از هر مژه چون سيل روانه

خواهد به سر آيد شب هجران تو يا نه

اي تير غمت را دل عشاق نشانه

 

تا كي به تمناي وصال تو يگانه

اشكم شود از هر مژه چون سيل روانه

خواهد به سر آيد شب هجران تو يا نه

اي تير غمت را دل عشاق نشانه

 

تا تو نگاه ميکني کار من آه کردن است

اي به فداي چشم تو اين چه نگاه کردن است

 

نشود فاش کسي آنچه ميان من و توست

تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

 

شيوه ي مردان نباشد عشق پنهان باختن

کمتر از پروانه نتوان بود در جان باختن

 

يارب اين نوگل خندان كه سپردي به منش

ميسپارم به تو از چشم حسود چمنش

 

همچو حافظ روز و شب بي خويشتن

گشته ام سوزان و گريان الغياث

 

مگس در خواب بيند پنبه دانه

گهي گنده ببيند گه دانه دانه

 

در مورد حرف عشق صادق هستم

ديوانه گلهاي شقايق هستم

يکروز مي آيد که بدانند همه

در رشت فقط فقط من عاشق هستم

 

نگاه کن که غم درون سينه ام چگونه قطره قطره آب مي شود...

چگونه سايه ي سياه سرکشم.. اسير دست آفتاب مي شود

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 15:33  توسط ناصر  | 

شعر

يه حلقه ي طلايي اسمتو روش نوشتو مي خوام بدم پاكش كنن ريدي تو سرنوشتم

 

من نگويـــــــم كـه بـه درد دل مـن گـوش كنيـــــد بهتــــر آنـسـت كـه ايـن قصـه فـرامـوش كنيـــــد

عـاشقـــــــان را بـگـذاريـد بـنـــالنـــــد هـمـــــه مصلحت نيست كـه اين زمزمــه خاموش كنيـــــد

 

هر انکس چيز مي بخشد ز مال خويش مي بخشد نه چون حافظ که مي‌بخشد سمرقند و بخارا را

(حافظ)


اگر ان ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را
صائب تبريزي)
)


اگر ان ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر انکس چيز مي بخشد ز مال خويش مي بخشد
نه چون حافظ که مي‌بخشد سمرقند و بخارا را

(شهريار)


اگر ان ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم تمام روح و اجزا را
هر انکس چيز مي‌بخشد بسان مرد مي‌بخشد
نه چون صائب که مي بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور مي‌بخشند
نه آن ترک شيرازي که برده جمله دلها را
(شهريار)

 


اگر ان ترک شيرازي بدست ارد دل ما را
دهانش را به سرويسم که باز ارد دل ما را

(خودم)

دلم رو من سپردم به يک نگاهت

شدي همه کسه من ، شدم پناهت

با تو هر روزه عمرم مثل بهاره

فصل عشقه منو تو خزون نداره

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 15:33  توسط ناصر  | 

خجالتي نباشين

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد.به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم "و گونه من رو بوسيد ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت:"متشکرم " و گونه من رو بوسيد.

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت:"قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد.من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت:"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد.

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد.

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ...

نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..

سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دفتري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود:

تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نميدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

اي کاش اين کار رو کرده بودم .....

 

((((عشقت را نصيب كسي كن كه لايق ان باشد نه تشنه ان زيرا هر تشنه اي روزي سيراب ميشود))))

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 15:32  توسط ناصر  | 

دوست داري ...........

دوست داري بگم...........

دوست داري بگم هر روز مي خوام با صداي تو بيدار بشم بعد بفهمي كه با ساعتم بودم.

دوست داري بگم هر جا باشي پيدات مي كنم بعد بفهمي با دسته كليدم بودم.

دوست داري كه بگم چرا رفتي بعد بفهمي با برق بودم.

دوست داري بگم دوستت دارم بعد فكر كني با................نه!اين دفعه با خودت بودم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 15:32  توسط ناصر  | 

((((حرف را بايد زد))))))

((((حرف را بايد زد))))))

 

حرف را بايد زد،

درد را بايد گفت

سخن از مهر من و جور تو نيست

سخن از متلاشي شدن دوستي است

و عبث بودن بودن پندار سرور آور مهر

آشنايي با شور؟

و جدايي با درد؟

و نشستن در بهت فراموشي

يا غرق غرور؟

سينه ام آينه ايست با غباري از غم

تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار

آشيان تهي دست مرا

مرغ دستان تو پُر مي سازند

آه مگذار که دستان من آن

اعتمادي که به دستان تو دارد

به فراموشيها بسپارد

آه مگذار که مرغان سپيد دستت

دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد

من چه مي گويم ...آه

با تو اکنون چه فراموشيها

با من اکنون چه نشستنها

خاموشيهاست

تو مپندار که خاموشي من

هست برهان فراموشي من

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه برمي خيزند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 15:31  توسط ناصر  | 

love مخفف عبارت:

)) lake of sorrowدرياچه ي غم()

ocean of tears ((اقيانوس اشك))

valley of death ((درياي مرگ))

end of life ((اخر زندگي))

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 15:31  توسط ناصر  | 

جوک

يه رشتيه تو كامپيوتر جو مي گيرتش زنشو send to all مي كنه.

يه روز ادم مي ره خونه در مي زنه حوا مي گه كيه:ادم مي گه اخه دانشمند; مگه به غير از من و تو كس ديگه اي هم انجا هست.

قزويني مي ره نماز جماعت وقتي همه مي رن سجده مي گه.

ايت الله جنتي در پيام تبريك به احمدي نژاد:اي قشنگ تر از پريا/شبها تو كوچه نري ها/اصلاح طلب ها دزدند/كاپشنت رو مي دزدند.

عروسه مي ره گل بچينه شهرداري مي گيرتش.

جبرائيل مامور شد تا برود از حوا بپرسد كه چرا از ميوه ي ممنوعه خورده.هوا كه نمي توانست جواب دهدجبرائيل را پيش ادم فرستاد.ادم كه نمي توانست جواب دهد لحظه اي مكث كرد چون كسي را نديد پس با صداي بلند گفت:حميييييييد

 

حوا از ادم مي پرسه منو دوست داري?ادم ميگه مگه چاره ي ديگه اي هم دارم.

تو صندوق صدقات قرص x ميندازن وام ميده!!!!!!!!!!!!

مي دوني فرق شهرداري با صدا وسيما چيه؟شهرداري اشغال جمع مي كنه; صداوسيما اشغال پخش مي كنه.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 15:30  توسط ناصر  | 

خدا شناسی

مردي براي اصلاح سر و صورتش به آرايشگاه رفت. در حال کار گفتگوي جالبي بين آنها در گرفت . آنها در مورد موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند . وقتي به موضوع خدا رسيدند . آرايشگر گفت من باور نمي کنم خدا وجود داشته باشد . مشتري گفت چرا باور نمي کني ؟

کافي است به خيابان بروي تا ببيني چرا خدا وجود ندارد . به من بگو اگر خدا وجود داشت آيا اين همه مريض مي شدند ؟ بچه هاي بي سرپرست پيدا مي شدند ؟ اگر خدا وجود مي داشت . نبايد درد و رنجي وجود مي داشت . نمي توانم خداي مهرباني را تصور کنم که اجازه مي دهد اين چيزها وجود داشته باشد.

مشتري لحظه اي فکر کرد اما جوابي نداد چون نمي خواست جر و بحث کند . آرايشگر کارش را تمام کرد و مشتري از مغازه بيرون رفت.
به محض اينکه از آرايشگاه بيرون آمد در خيابان مردي را ديد با موهاي بلند و کثيف ظاهرش کثيف و ژوليده بود. مشتري برگشت و دوباره وارد آرايشگاه شد و به آرايشگر گفت : مي داني چيه ؟ به نظر من آرايشگرها هم وجود ندارند
!!!
آرايشگر گفت چرا چنين حرفي مي زني ؟ من اين جا هستم ... من همين الان موهاي تو را کوتاه کردم
...
مشتري با اعتراض گفت : نه آرايشگرها وجود ندارند ... چون اگر وجود داشتند هيچ کس مثل مردي که آن بيرون است با موهاي بلند و کثيف و ريش اصلاح نکرده پيدا نمي شدند
...
آرايشگر گفت که نه بابا آرايشگرها وجود دارند . موضوع اين است که مردم به ما مراجعه نمي کنند

مشتري تاکيد کرد : دقيقا نکته همين است
خدا هم وجود دارد

فقط مردم به او مراجعه نمي کنند و دنبالش نمي گردند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 15:30  توسط ناصر  | 

خدا شناسی

خدايا هست و نيستم از توست

در تاريک ترين شب زندگيم

دستهايم را به طرف هيچ چيز دراز کردم

و از هيچ کس ياري طلبيدم

تو تنها نوري تنها سپيده اي براي شب هاي تاريکم

از سرگشتگي به خودم مي رسم

و از خودم تو را مي يابم

زيرا که در تمام وجودم ريشه داري

در تمام ساعات تاريک و روشن زندگيم تنها تو را شناختم

تنها با تو بودن را تجربه کردم

تنها از تو گفته ام

تنها از تو خوانده ام

و تنها براي تو نواخته ام

از عشق به تو مي رسم

از زندگي به تو مي رسم

از دقيقه ها ساعت ها و ثانيه ها....

در هر نفس با تو بوده ام

هر آنچه که مي دانم از تو آموختم

هر آنچه که دارم از تو دارم

هرچه که هست از توست

در تمامي شب هاي تاريک صدايت را شنيده ام

وجودت را حس کرده ام

اما.....

همچنان دستهايم را به طرف هيچ چيز دراز مي کنم

و از هيچ کس طلب ياري...

و باز از سرگشتگي به خودم مي رسم

و از خودم تو را مي يابم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 15:28  توسط ناصر  | 

می دونی

(((مي دوني)))

 

ميدوني شاپرکا عاشق نورن؟

ميدوني شاپرکا براي نور سنگ صبورن؟

ميدوني که شاپرک هيچي به جز نور نميبينه؟

ميدوني گرماي نور بالاي رنگارنگشو هي ميسوزونه؟

ميدوني سوختناشو چرخشا شو افتادناش واسش قشنگن؟

آره هرکسي ببينه با خودش ميگه شايد دارن ميجنگن

نه بابا فکر نکنم اينو ديگه همه ميدونن

رسم نوروشاپرک رو واسه همديگه ميخونن

چه با اون فانوسا وچراغ موشيهاي قديمي

چه با اين لامپهاي رنگارنگي که داري ميبيني

آخه اون دلش خيلي لطيف و پاک

واسه همينه که اسير خاکه

اون دلش مي خواد بره کنار خورشيد

ولي خب تو تاريکي چراغ و خورشيد نمي فهميد

توي تاريکي ميشينه تا يه ذره نور ببينه

اگه آتيشم ببينه ميره با عشق روي آتيشا ميشينه

ولي خب اين ديگه آخرين کمينه

آخه رسم عشق وعاشقي همش همينه

تو ميخواي پر بکشي به اوج بي نظيرترين نور زمونه

نميدوني که شايد يه اهرمن روي زمين پروبال نازتو کرده نشونه

سکوت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 15:27  توسط ناصر  | 

ادمم نشدی نه

اگه یه روز از کنار یه گنجشک رد شدی و دیدی گنجشکه پرواز نکرد

فکر نکن بالش شکسته یا پاش درد می کنه دیوونه ی بدبخت ادم

حسابت نکرده

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 2:10  توسط ناصر  |